تبلیغات شما اینجا طراحی سایت خرید فالوور حرف اخر
بستن تبلیغات [X]
داستان کوتاه گلی با عطر خورشید

«گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی روبه خدا.

ماهمه آفتابگردان‌ایم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگرداننیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.»

این‌ها را گل آفتابگردان به من گفت و منتماشایش می‌کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش، شعله‌ای بود و دایره‌ایداغ در دلش می‌سوخت.

آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذرآفتابگردان را می‌کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ‌وقت،چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد‌ اما ... انسان همه‌چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند.او جز دوست‌داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همه‌ی زندگی‌اش را وقفنور می‌کند. در نور به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد، نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دل‌خوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است.آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می‌میرد وبدون خدا، انسان
او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهدماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. من فاصله‌هایم را با نور پر‌می‌کنم،تو فاصله‌ها را چگونه پر‌می‌کنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت‌وگویمن و آفتابگردان، ناتمام ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بویخورشید می‌داد و آخرین صحبت‌هایش هنوز در گوش‌هایم طنین انداخته بود: «نامآفتابگردان، همه را به یاد آفتاب می‌اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خداخواهد انداخت؟»
آن‌وقت بود که شرمنده‌ از خدا، روبه قبله گریستم...




+ تعداد بازدید : 70 |
نوشته شده توسط pedram در 2016-06-24T04:22:11+02:00 و ساعت :