تبلیغات شما اینجا طراحی سایت خرید فالوور حرف اخر
بستن تبلیغات [X]
داستان کوتاه عارف و جوان ناسپاس

عارفی بزرگ با عده ای در کاروانی همسفر بود. یکی از همسفران اوپسر جوان تنومند و قوی هیکلی بود که با پدرو مادر پیرش سفر می کرد و حرمت آنها رانگاه نمی داشت و دائم با صدای بلند و پرخاشگری با آنها صحبت می کرد و به آنهادشنام می داد. هیچکس هم به خاطر هیکل و بی ادبی جوان جرات نصیحت او را نداشت.

در طول سفر آب ذخیرهکاروان تمام شد و همه در سایه درختی متوقف شدند تا فکری برای تشنگی و تامین آبکاروان کنند. عارف که طاقتش بیشتربود و مهارت مسیر یابی داشت، تصمیم گرفت پای پیاده به آنسوی تپه ای برود و چشمه ایبیابد. به همین خاطر سگی از سگ های نگهبان کاروان را انتخاب کرد تا با خود ببرد ودر مسیر تنها نباشد.

یکی از کاروانیانگفت:" ای استاد معرفت پیشنهاد می کنم این جوان تنومند را با خود ببرید تا در صورتبروز خطر بتواند به شما کمک کند!" عارف تبسمی کرد و گفت:" این جوان نسبت به کسانی که او را به دنیا آورده اند و بزرگ کرده اند وبه این تنومندی رسانده اند اینقدر ناسپاس و بی ادب است! او چگونه می تواند هنگامحادثه به من که با او غریبه ام کمک کند!!؟ من ترجیح می دهم سگ را با خودم ببرم!!؟"

عارف این را گفتو به همراه سگ به سمت تپه به راه افتاد. غروب همان روز او موفق شد چشمه آبیپیدا کند و و عده ای از روستائیان محلی را با مشک های پر از آب نزد کاروان تشنه ودرراه مانده بیاورد.






+ تعداد بازدید : 80 |
نوشته شده توسط pedram در 2016-06-24T04:22:11+02:00 و ساعت :