تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
داستان وصیت
در همسایگیِ من مردی بوددیندارِ پرهیزگار, و کوتاه دستِ یزدان پرست. چون مدتِ حیاتش به آخر آمد, و اجل براملِ او غالب شد, پسری جوان داشت و بی‌تجربه؛ او را پیش خود خواند و از هر نوعی اورا وصیتها کرد و در اثنایِ آن گفت: ای جانِ پدر, آفریدگارِ عالم- جلّ جلاله- مرامال و نعمتی داده است و من, آن را به رنج و سختی, حاصل کرده‌ام؛ و آسان آسان به تومی‌رسد؛ نمی‌باید که قدرِ آن ندانی و به نادانی آن را به باد دهی. جهد کن تا از اسرافکردن, دور باشی و از حریفانِ پیاله و نواله کرانه کنی.
و من یقین دانم که چنانکه منبه عالم آخرت روم, جماعتی از ناهلان, گردِ تو در آیند و یارانِ بد, تو را بهفسادها تحریض کنند و تمامت این مالِ تو تلف شود.
باری, از من قبول کن که اگراین همه ضیاع و متاع بفروشی, زینهار تا این خانه نفروشی که مردِ بی‌خانه چون سپریبود بی دسته. و اگر افلاسِ تو به نهایت رسد و نعمتِ تو سپری شود و دوست و رفیق,خصم شوند, زینهار تا خود را به سؤال بدنام نکنی؛ و در فلان خانه رسنی آویخته‌ام وکرسی نهاده, باید که در آنجا روی و حلقِ خود را در آن طناب کنی, و کرسی از زیرپایِ خود برون اندازی. چه مردن به از زیستن به دشمنکامی.
پدر, جوان را این وصیّت بکردو به دارِ آخرت, رحلت کرد. پسر, چون از تعزیت پدر باز پرداخت, روی به خرج ِ اموالآورد, و در مدت اندک, تمامت آن مالها را تلف کرد و آنچه عروض و اقمشه بود جملهبفروخت, و جز خانه, مر وی را هیچ دیگر نماند. و کار فقرو فاقه و عُسرتِ او به درجه‌ایرسید که چند شبانروز گرسنه بماند و هیچ کس او را طعامی نمی‌داد.
پس وصیّت پدرش, یاد آمد.برفت در آن خانه که رسن آویخته بود و کرسی نهاده. بیجاره از غایتِ اضطرار بهاستقبالِ مرگ باز شد و در آن خانه شد و رسنی دید از سقف معلّق و کرسی در زیر آنهبنهاد و حیات را وداع کرد و بر کرسی شد و رسن را در حلقِ خود انداخت, و کرسی را بهقوّت پای, دور انداخت. از گرانی جُثّة او, تیرِ آن خانه بشکست و ده هزار دینار سرخاز میان تیر بیرون افتاد.
چون جوان, آن زر بدید, بغایتشادمان شد, ودانست که غرضَ پدر وی از آن وصیّت, آن بوده است که بعد از آنکه جامِ مذّلت, تجرّعکرده باشد, چون زر بیابد, دانسته خرج کند.
پس, جوان دو رکعت نمازبگزارد و آن زرها به آهستگی در تصرّف آورد و اسبابِ نیکو بخرید و زندگانی میانهآغاز کرد و از آن واقعه, از خوابِ غفلت بیدار شد و بغایتی متنبّه گشت که حکیمِروزگار شد.
و فایدة این حکایت آن است کهمرد مُسرِف, آنگه از خواب بیدار شود که مال از دست بداده باشد و از پای در آمدهبُود.

+ تعداد بازدید : 86 |
نوشته شده توسط pedram در 2016-06-24T04:22:11+02:00 و ساعت :